نسل سوخته، نامه اي از فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

طوفان تبر زنگار بسته‌اش را زمين بگذارد

نرگه اي ميخواهد برويد

تفنگ ها لال شوند

کودکي مي خواهد بخوابد


خانم ... عزيز

سلام

گفتي که نامه بابا آب داد را دوست داري و با روحيات تو نزديکي بسياري دارد، راست‌اش را بخواهيد آن نامه را با تمام وجود براي دانش آموزان‌ام و براي کودکي‌هاي خودم نوشتم و در آن آرزوها و روياهاي‌ام را بر روي کاغذ آوردم.

کودکي من (و نسل ما) به گونه‌يي بوده تاثيرات عميقي بر همه‌ي وجوه زندگي‌مان گذاشته است. من شعري از کودکي ام به ياد ندارم. اصلا شعري به ما ياد ندادند. تازه در دهه‌ي سوم زندگي‌ام فهميدم که توپ قلقلي را بايد از بابا جايزه مي‌گرفتم و پاهاي‌ام را بايد دراز مي‌کردم تا مادر براي‌ام اتل متل مي‌گفت. بايد معلمان به ما ياد مي‌دادند تا براي خورشيد و آسمان شعر بسراييم، بايد همراه درخت‌ها قد مي‌کشيديم، بايد با رودخانه جاري مي‌شديم، بايد با پروانه‌ها آسمان را در مي‌نورديديم و بايد و بايد و بايد و...

ولي موسيقي ما مارش نظامي بود، شعر ما براي تفنگ و سنگر بود و از ترس هلي‌کوپتر جرات به آسمان نگاه کردن را هم نداشتيم.

در دهه‌ي سوم زندگي‌ام فهميدم قصه‌يي بلد نيستم، اصلا نمي‌دانستم که کودک بايد پاي قصه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها بنشيند و به قصه‌ي خرگوش شجاع و جوجه اردک زشت گوش کند و با آن‌ها بخوابد.

نمي‌دانستم که کودک بايد با روياهاي‌اش زنده‌گي کند و با آن‌ها بزرگ شود، آخر قصه‌ي کودکي‌هاي ما تعداد کشته‌ها در فلان کوهستان يا ساعت‌ها جنگ در فلان کوه بود.

باور کن نگذاشتند کودکي کنيم شايد به همين دليل باشد که هنوز در سي و چند ساله‌گي دوست دارم بازي‌هاي کودکانه انجام دهم. شايد به همين دليل باشد که اين‌قدر از بازي با بچه‌ها لذت مي‌برم و هنوز آرزو دارم باز فرصتي پيش آيد تا پاي ثابت حلقه عمو زنجير باف و گرگم به هواي کودکان شوم.

از نسل ما بازي، شادي و لذت را گرفتن به همين خاطر چيزي از کودکي‌ها به ياد ندارم. حال تو بگو، اگر از شعر تو اعتراض، فرياد و عشق را بگيرند، چه مي‌ماند؟ اگر از طبيعت بهار را و از شب، ماه و ستاره را بدزدند چه مي‌ماند و حال بگو اگر از يک انسان کودکي‌اش را بگيرند از او چه به جا مي‌ماند؟

... عزيز

در دوران نوجواني‌مان نيز به جاي خواندن داستان‌هاي علمي-تخيلي يا به دنبال خواندن اساس‌نامه‌ي فلان حزب بوديم و شيوه‌هاي جنگ مسلحانه يا درس‌مان تاريخ اديان بود.

به جاي نوشتن شعر براي معشوق يا تاريخ جنبش‌هاي آمريکاي لاتين را مي‌خوانديم يا درسمان مبارزات مسلمانان کومور و موريتاني بود. هنوز کودکي نکرده بوديم که وارد دنياي بزرگ‌سالي‌مان کردند. حتا فرصتي براي عشق و عاشقي هم نمانده بود.

.. عزيز

کودکي من با بوي سرب و گلوله و رگبار تفنگ آغاز شد.

روستاي زيباي ما با آن‌همه چشمه که اکنون جز ويرانه چيزي از آن به جاي نمانده در ميان چند کوه محصور شده بود به کندوي زنبور عسلي مي‌ماند که راه‌هاي بسياري از اطراف به آن ختم ميشد. خاطرات من از اين روستا و اين‌گونه آغاز مي‌شود (قبل از آن چيزي به ياد ندارم)

روزي از چهارسوي روستاي‌مان ورود جوانان مسلحي را به نظاره نشستم، اولين بار بود تفنگ را به چشم مي‌ديدم، اولين نفير گلوله هراس عجيبي در من ايجاد کرد. ديگر فرصتي براي شمردن چشمه‌هاي اطراف روستا نمانده بود. کاري که هنوز هم آرزوي‌اش را دارم و ناتمام ماند، فرصتي براي بستن تاب روي درخت گردوي حياط‌مان نبود، ديگر وقت جمع کردن شاه‌توت‌هاي درخت پشت مدرسه نبود، ديگر زماني براي چيدن گل‌هاي صحرايي نمانده بود.

کارمان شده بود ديدن زخمي‌ها و کشته‌هايي که به روستا مي‌آوردن يا شنيدن گريه و زاري مادراني که خبر مرگ فرزندان خود را شنيده بودن و از شهرها و روستاها آواره روستاي ما مي‌شدند. گريه، شيون، خون، بوي باروت و زنده بادها و مرده بادها فضاي روستاي ما و کودکي‌مان را آکنده بود.

روزي جواني زخمي را زير درخت توت مسجد گذاشته بودند، کسي دور و برش نبود. با ترس به او نزديک شدم تا يک جوان زخمي را ببينم، او از من طلب آب کرد. بدون اين‌که بدانم آب براي او ضرر دارد. دوان دوان کاسه آبي را براي‌اش بردم که يک نفر از هم‌قطاران‌اش سرم داد کشيد، کاسه‌ي آب از دست‌ام افتاد و شروع به گريه کردن کردم. روي‌ام را به طرف ابراهيم، جوان زخمي در حال مرگ برگرداندم ديدم لب‌خندي بر لب دارد. آن روز علت لب‌خند او را نفهميدم ولي از آن روز لب‌خند آن جوان در خواب و بيداري بارها به سراغم آمده و رهاي‌ام نمي‌کند. شايد او با ديدن من کودکي‌هاي خود را به ياد آورده بود. من نيز هزاران بار از آن روز با حسرت و بغض به کودکان سرزمين‌ام نگريستم و لب‌خندي به روي‌شان زده ام تا کودکي‌هاي خودم و آينده‌ي آن‌ها را مجسم سازم.

.... عزيز، روزي که آن جوانان روستاي ما را ترک کردند، گروهي ديگر آمدند با تفنگ‌ها و لباس‌هاي متفاوت، کسي به فکر مدرسه و کلاس‌مان نبود. همه به فکر سنگر محکم تري بودند، به ناچار روستا را ترک کرده و به شهر آمديم در آن‌جا هم صداي آمبولانس و جنازه‌ي جوانان که از چپ و راست وارد شهر مي شد و ما را هم به اجبار به تماشاي‌شان مي‌بردند. دست از سر کودکي و نوجواني‌مان برنداشت. هر روز عصر بعد از پايان مدرسه از فراز تپه خارج شهرمان به تماشاي مزارع سوخته گندم که در زير بارش توپ و تفنگ در حال سوختن بود مي‌نشستيم و جنگل‌هاي بلوط سوخته‌ي شاهو را مي‌نگريستم. ديگر فرصتي براي کودکي‌مان نمانده بود.

..... بعدها معلم شدم، تا از دنياي کودکي و از بچه‌ها جدا نشوم و به روستاهاي دامنه‌ي کوه شاهو برگشتم تا شاهوي زخمي را از نزديک ببينم و با او دوست شوم. درختان بلوط بعد از سال‌ها جان گرفته بودند. کوهستان آرام بود اما هنوز جاي زخم‌هاي عميق را به يادگار نگه داشته بود.

زنده‌گي در آن جريان داشت، با عشق و علاقه‌ي فراوان به کلاس مي‌رفتم، اما فقر و بي‌کاري مردم، کفش‌هاي پاره و لباس‌هاي رنگ و رو رفته دانش آموزان آزارم مي‌داد. با نگاه کردن به سيماي زجر کشيده‌ي آن‌ها روزي هزار بار مي‌مردم و زنده مي‌شدم هر چند دوست نداشتم شاهد مرگ آرزوهاي کودکان سرزمين‌ام باشم اما معلم شده بودم و مي‌دانستم که معلمي در اين سرزمين يعني شريک شدن با رنج و درد ديگران و رنج و درد در اين قطعه‌ي فراموش شده از دنيا به يک معلم مسئوليت، آگاهي و شخصيت تازه مي‌بخشيد. بايد معلم مي‌ماندم به حرمت کودکي‌ها، به خاطر روياهاي کودکانه‌ام، معلمي که دوست دارد کودک بماند، حتا در اين سن و در زندان.

کودکي با موهاي سپيد، کودکي که هنوز شيداي بازي‌هاي کودکانه و کودکان سرزمين‌اش هست، اما از همين‌جا و از لاي اين ديوارها هنوز نفير گلوله‌ها را در سرزمين‌ام مي‌شنوم، همراه با صداي انفجار با کودکان سرزمين‌ام از خواب مي‌پرم و با ترس آن‌ها همان هراس کودکي همه‌ي وجودم را در بر مي‌گيرد که اين‌بار لب‌خند آن جوان زخمي بر لبان من مي‌نشيند و از ته دل آرزو مي‌کنم کاش امشب خواب هيچ‌کدام‌شان با صداي گلوله‌يي بر نياشوبد، کاش امشب قصه‌ي شب هيچ‌کدام‌شان بوي باروت ندهد. پس .. عزيز به از چپ و راست وارد شهر مي شد و ما را هم به اجبار به تماشاي‌شان مي‌بردند. دست از سر کودکي و نوجواني‌مان برنداشت. هر روز عصر بعد از پايان مدرسه از فراز تپه خارج شهرمان به تماشاي مزارع سوخته گندم که در زير بارش توپ و تفنگ در حال سوختن بود مي‌نشستيم و جنگل‌هاي بلوط سوخته‌ي شاهو را مي‌نگريستم. ديگر فرصتي براي کودکي‌مان نمانده بود.

..... بعدها معلم شدم، تا از دنياي کودکي و از بچه‌ها جدا نشوم و به روستاهاي دامنه‌ي کوه شاهو برگشتم تا شاهوي زخمي را از نزديک ببينم و با او دوست شوم. درختان بلوط بعد از سال‌ها جان گرفته بودند. کوهستان آرام بود اما هنوز جاي زخم‌هاي عميق را به يادگار نگه داشته بود.

زنده‌گي در آن جريان داشت، با عشق و علاقه‌ي فراوان به کلاس مي‌رفتم، اما فقر و بي‌کاري مردم، کفش‌هاي پاره و لباس‌هاي رنگ و رو رفته دانش آموزان آزارم مي‌داد. با نگاه کردن به سيماي زجر کشيده‌ي آن‌ها روزي هزار بار مي‌مردم و زنده مي‌شدم هر چند دوست نداشتم شاهد مرگ آرزوهاي کودکان سرزمين‌ام باشم اما معلم شده بودم و مي‌دانستم که معلمي در اين سرزمين يعني شريک شدن با رنج و درد ديگران و رنج و درد در اين قطعه‌ي فراموش شده از دنيا به يک معلم مسئوليت، آگاهي و شخصيت تازه مي‌بخشيد. بايد معلم مي‌ماندم به حرمت کودکي‌ها، به خاطر روياهاي کودکانه‌ام، معلمي که دوست دارد کودک بماند، حتا در اين سن و در زندان.

کودکي با موهاي سپيد، کودکي که هنوز شيداي بازي‌هاي کودکانه و کودکان سرزمين‌اش هست، اما از همين‌جا و از لاي اين ديوارها هنوز نفير گلوله‌ها را در سرزمين‌ام مي‌شنوم، همراه با صداي انفجار با کودکان سرزمين‌ام از خواب مي‌پرم و با ترس آن‌ها همان هراس کودکي همه‌ي وجودم را در بر مي‌گيرد که اين‌بار لب‌خند آن جوان زخمي بر لبان من مي‌نشيند و از ته دل آرزو مي‌کنم کاش امشب خواب هيچ‌کدام‌شان با صداي گلوله‌يي بر نياشوبد، کاش امشب قصه‌ي شب هيچ‌کدام‌شان بوي باروت ندهد. پس .. عزيز به رسم وفاداري و به جاي چشمان‌ام با چشمان زيباي‌ات به چشمان پر از سئوال دانش‌آموزان‌ات بنگر و بارقه‌هاي کم سوي اميد را به نظاره بنشين و لب‌خندي را که سال‌ها من به امانت نگه داشته بودم به جاي من به کودکان سرزمين‌مان تقديم کن.


معلم اعدامي، فرزاد کمانگر
سالن 6 اندرزگاه 7 زندان اوين
12 ارديبهشت ماه 88