نامه ای به کاکه ی شهیدم فرزادکمانگر/ نامه ای ازکانی کرماشانی

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

فرزاد نمی خواهم برایت گریه کنم  می خواهم از دغدغه هایت بنویسم از آن چیزهایی که همیشه دوست داشتی ،از آنهایی که آزارت می داد ؛از مردم وبرای مردم از وطن وبرای وطن ، از برای آزادی وآزادی خواهی ،این بار فرزاد اجازه بده من تورا «کاکه ی شهیدان» بنامم.
می دانستم که همیشه در حال تجربه هستی وکمتر تحت تاثیر جو وحرف های بیمار گونه دیگران قرار می گیری به زمان وقضاوت آن خیلی اعتقاد داشتی ،چه راست می گفتی کاکه ی شهیدم ،زمان روشن کرد که تو ماندی وماندگار شدی.

با فریادت با سکوتت با شرم خاصی که داشتی ؛صراحت وشفافیت تو گاه گزنده بود،و واقعی- هیچ گاه دست از حرکت ورفتن بازنداشتی وذهنت را بادیگران تنظیم نکردی ؛فرزاد می دانی آنگاه که در شب شعرها وهمایش ها فریاد می کشیدی ودر تحصن ها وتجمع ها سرخ می شدی برای آرمانی سرخ چه بهایی بایدبپردازی ، بله بسیار لازم بود کا که ی شهیدم و سکوت فریادگونه ات در برابر شکنجه گران وبازجویان امنیتی چه سکوتی مقدس واز رنگ سبز پرچم وطنت بود، زیرا فریادت وحالا سکوتت همه برای ملت بود ،من می دانم حتی به آن هایی که به ناحق بزرگ شده اند هم روحیه میدادی که مبادا خود را ببازند. فرزاد شهیدم  چه راست می گفتی آنگاه که با هم وبرای مردم و وطن گفتگو می کردیم ، همیشه این حرف را تکرار می کردی که دشمن ما را بهتر می شناسد ،زیرا خودمان اجازه شناخت وگفتگو به همدیگر نمی دهیم ، وهمیشه در فکر حذف وتخریب وعدم تحمل همدیگریم.

چه خون دلی از این نوع افکار وافراد خوردی ،اما هیچگاه مانند آنها حاضر به تکفیر وتخریب نشدی. فرزاد می دانم که کمتر کسی درک می کند که تو هنگام اجرای  حکم اعدامت برای مجری کف زده ای وسرود «ای رقیب» را با صدای بلند خوانده ای. براستی کا کاکه ی شهیدم فرزاد حرکت وکار تو بیشتر شبیه به آن داستانهایی داشت که پیشتر از مادرم شنیده بودم . از آن اسطوره هایی که در قله های رفیع انسانیت ماندگار شده اند . که جامعه با انسانهایی همچون  (فرزاد) قوام ودوام می یابد .

کجایند آن داستان سرایان وحماسه سراها یی که داستان واقعی تورا بیان کنند. کو «صمد بهرنگی» زمان که ببیند قهرمان داستانش کیست؟ کجاست((بهمن عزتی(( که ببیند بعد از سی سال در شهری که او اسطوره شد ، اسطوره ای دیگر آمد. فرزادشهیدم همیشه در فکر تحول در آموزش وپرورش بودی: زیرا تغییر وحرکت آن را دگرگونی جامعه می پنداشتی ، مگر برای همان نبود که در فضای تاریک ومتحجرانه حاکم بر آموزش وپرورش نشریه ای فرهنگی ،علمی «رویان» را راه انداختید که همانند خودت گل کرد.  وبعد از آن انجمن صنفی معلمان کردستان،شاخه کامیاران را با همت جمعی تاسیس کردیدو با صداقت وتعهد خویش در مدت کوتاهی سنگ صبور همه معلمان شد و آن تحصن تاریخی را راه انداختید. وبا لحن حماسی خویش قطعنامه ی پایانی تحصن را قرائت نمودی . که تاریک اندیشان انجمن را هم تاب نیاوردند.
ولی غافل از اینکه فرزاد تعطیلی را نمی شناسد .مدت 12 سال در دورافتاده ترین روستاهای کامیاران خدمت کردی وبسیاری از اوقات حقوق ماهیانه ات را صرف هزینه های دانش آموزان بی بضاعت می نمودی. هیچگاه دانش آموزانت کوله پشتی پراز کتابت را فراموش نخواهند کرد که روز شنبه با کتاب های جدید به کلاس می آوردی . کا ک فرزاد معلم شهیدهرچه بگویم ،کم گفته ام، اما این را هم برای دشمنانت می گویم که باشهیدکردنت،نمی توانند اهداف
وآرمانهایت را شهید نمایند ،مگر نه اینکه امروز در تمامی کردستان وایران ومنطقه حرف ،حرف فرزاد کمانگر است . فرزاد تو از خطوط مرز تأییدها وتکذیبها عبور کرده ای وبه قلمرو رستگاری رسیده ای اما این جمله  که  تلفنی به هنگام دربندبودنت به  من گفتی بسیار آزارم می دهد که :«هرگز از مرگ ترس ندارم ،ناراحتی وترس من از این است که... کارهای نیمه تمام ومانده ی ما بلاتکلیف بماند. کاکه شهیدگیان به خون به ناحق ریخته ات سوگندمی خورم تا مانده ام کارهای نیمه تمام راادامه دهم هرچندمی دانم با شهادت خویش همه رابه سرحدنهایت تمام نمودی. امامیدانم مردمت ازهرصنف وقشری فردا پنج شنبه 23/2/89با تعطیلی کاروزندگی روزانه شان قدردان شهادت خواهندبود.


22/2/89   کانی کرماشانی