فرزاد، پرومته یا مسافر آسمان/ حمید مهرآذر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

به چه می اندیشی ای سردار، برسردار؟ آن گاه که درآن سحرگاه شوم دژخیمان به سوی دار می بردندت به چه اندیشیدی ودرکدامین کشتزارها خرامیدی؟ آیا به چهره ی دژخیمان لبخند زدی ازانجام وظیفه ای  که خدایان شان برعهده شان نهاده بودند یا نه سخت وصعب همچون کوه، چشم درچشم سرنوشت حتی این خدایان حقیر زمینی را به هیچ انگاشتی وبرطناب دار بوسه زدی؛ طنابی که روزی در هنگامه ی تولد ازجایگاه بلند و باشکوه خود در آسمان ازآن به پایین آمده بودی واینک چه زود دوباره به تختگاه رفیع خود نزد نگاهبانان عظمت آسمان بازگشتی تاآسمان را غرق شور وسرور وشادی کنی.

اما زمین درسوگ تو می گرید ای مسافر آسمان! زمین دلمرده خشنود ازتحمل سنگینی عظمت پاهایت به خود امید رویش می داد تا آن هنگام که طناب دژخیم به آسمانت برد وپاهایت از دوش زمین برداشته شد. ببین که چه سخت زمین رابه سوگ بردی واشک را درچشمان جاری ساختی!

ای آموزگار زمان، زمین را که آموزاندی اینک به آسمان عروج کردی تا معلم خدایان وفرشتگان باشی که آنان نیز از روزگار هومر همچنان باهم می ستیزند. همچون پرومته به زمین فرود آمدی وبا جان خود مردم بی جان این سرزمین رنج دیده را جان دادی وازپس انجام وظیفه ی آسمانی ات اینک دوباره باید به آسمان بازمی گشتی . آیا نمی دانستی که راه تو به آن بلندی ها جز ازبالای طناب دار ممکن نبود؟!  این کیفر آتش افروزیت درمیان مردم سرمازده ی این دیار بود، آتشی که آن را ازآسمان ربودی اما نه به تنهایی ودسیسه که بادستیاری خدایانی که وظیفه ای سنگین بر دوشت نهاده بودند؛ واینک خدایان آسمانی تو راغرق در بوسه ساخته اند.

« می دانم  دستانت را که دراز کنی نمی رسد تا برگردنم بیاویزی، زیرا درختان دار این دیار بلند است. »

برپادارندگان این دارها آیا ندانسته اند که پلی زده اند به سوی آسمان تا درهنگامه ای که هیچ کس از اینان توان سفر به ابدیت پراز روشنایی راندارد، با سرعتی شگرف تراز سواران مرکب نور، فرزندان قدیسین وفریشتگان راازمیانه ی دود وخون وشلاق ودرد ربوده به آن جایگاهی که توان دست درازی به آن راندارند، بنشانند.

چه حقیرند این دژخیمان، این قربانیان سرنوشتی شوم که یاد دشمنان شان؛ این مبارزان راه آزادی را با دار گرامی می دارند وگرامی داشتگان با دار هرگز نمی میرند. آنان هزاران  وبی شمار همچون خود می زایند وتکثیر می کنند تا آن نبرد نهایی میان فرزندان اهورا واهریمن درگیرد که پیروزی ازآن روشنایی ست.

فرزاد رفت وشیرین نیز رفت و به آسمان پیوستند. ما به آسمان که می نگریم وسرور آن جا رابا بارش ستاره ها وردپای شهاب ها می بینیم برسوگ بزرگی که امروز دراین سرزمین سالخورده برما می رود وبر خاموش شدن صدای تیشه ی فرهاد بر کوه بیستون دررثای شیرین دردمندانه تحمل می کنیم. آری فرزاد رفته است و شیرین نیز به خوابی شیرین فرورفته است تا صبح درآسمان چشم بگشاید.

 

حمید مهرآذر

منبع: هرانا