نامه معلم زندانی رسول بداقی برای فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

روز ۱۹ اردبیهشت ماه سال ۸۹ معلم زندانی کُرد فرزاد کمانگر به همراه چهار زندانی سیاسی دیگر به نامهای شیرین علم هویی، فرهاد وکیلی ،علی حیدریان  و مهدی اسلامیان در زندان اوین بدون  اطلاع وکیل و خانواده اعدام شدند. اعدام این ۵ زندانی سیاسی اعتراضات گسترده داخلی و بین المللی را به همراه داشت. برخی از شهروندان مناطق کردنشین  در روز ۲۳ اردیبشت ماه ( سال ۸۹ ) به نشانه ی اعتراض به این اعدامها در  اقدام به اعتصاب گسترده کردند.

همزمان با دومین سالگرد اعدام این معلم  ، رسول بداقی معلم زندانی در زندان رجایی شهر به مناسبت دومین سالگرد اعدام همکاری خویش نامه یی را نوشته است که از طریق یکی از فعالین حقوق بشری برای انتشار در اختیار کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران قرار گرفته است.

رسول بداقی در دهم شهریور ماه ۸۸ پس از احضار به اداره آموزش و پرورش اسلامشهر بازداشت و پس از آن در دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی صلواتی و به اتهام «فعالیت تبلیغی علیه نظام» و «تبانی و تجمع به قصد برهم زدن امنیت ملی» به شش سال حبس تعزیری و پنج سال محرومیت از فعالیت‌های اجتماعی محکوم شد. این نامه در زیر می آید:

فرزاد عزیز تو نه امپریالیست بودی نه صهونیست
تو نه بمب سه هزار میلیار تومانی بودی و نه آتش فروز هشت سال ویرانی
تو نه صادر کننده دستور کشتار دانشجویان بی گناه بودی و نه سرمایه‌ی هفت نسل از مرم ایران را صرف تروریستهای بین المللی کردی بودی.
تو نه دستور کشتار کارگران گرسنه را صادر کرده بودی و نه در سیاهچالهای بی نام و نشانت بی گناهان را برای اعترافات ساختگی زیر باتوم، شوکر و شلاق غرق خون کرده بودی..
تو نه دستور کشتار مردم آزادیخواه قزوین و تهران و مشهد و شیراز و اسلامشهر و تبریز و اهواز و کردستان را صادر کرده بودی و نه از حیله مستمری کمیته امداد به عنوان افساری برای کشاندن مردم بی نوا به پای صندوقهای رای سود برده بودی
فرزاد دلسوز تو نه دهها زن صیغه‌ایی داشتی و نه با انفاق و خمس و زکات و خیرات زحمت کشان در رفاه مطلق از زندگی کام گرفته بودی
تو نه با دسترنج دیگران زندگی اشرافی داشتی و نه با چماق دین بر سر و صورت فرهنگیان نحیف و فرهیخته کوبیده بودی
فرزاد دلاور تو نه به طمع بهشت، هوری و شراب کوثر، که فقط برای عشق و انسانیت و تنها به گواهی گچ و تخته سیاه مدرسه‌ات لبخندهای راستینت را به قلب کوکان روستایت ارزانی می‌داشتی. تو هرگز نمازت رو برای گدایی محبت و احترام و دوربین‌های تلوزیون نفروختی
فرزاد نیکوکار تو یک معلم ساده دل روستایی راستگو بودی که درآمد اندکت را صرف همنوعان زحمت کش می‌کردی و با حقوق اندک خویش برای دانش آموزان بینوای روستا پاپوش می‌خریدی تا پرواز آنها به دنیا شادیهای کودکانه به تماشا بنشینی
تو درآمدت را پنهانی لای کتابهای الفبای شاگردانت می‌گذاشتی که با آن قلب کوچکشان را شاد کنی و جوانمردی و گذشت را در اندیشه نوشکفته آنان زنده نگه داری
تو شکمهای گرسنه آنان را دور از چشم نیرنگ سازان سیر می‌کردی و دلهای تشنه محبت را لبریز لبحندهای آسمانی می‌نمودی تا مبادا دست محبت به سوی سوداگران قدرت دراز کنند و از آنان بردگانی حلقه به گوش بسازند.
حقا که اندیشه بزرگ تو در زندگی کوچک دنیا پرستان نمی‌گنجید.
فرزاد ای آموزگار مهربانی و اخلاق، امروز که این نامه را به یاد تو می نویسم در کنج سلول ۶ سالن ۱۲ زندان رجایی شهر با روح پاکت خلوت کرده‌ا‌م و سرگرم عشق بازی با دل آسمانیت شده‌ام من هم سالهاست اشکهایم را به یاد تو و هم‌اندیشان تو بر پهنای کاغذ هدیه می‌کنم تا اینگونه از رنج وجدان خویش به اتهام ناآگاهی و دودرزی و ترسویی راهی یابم.