قوی باش رفیق، صدای منتشر نشده ای از فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

خبرگزاری هرانا - فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر که سحرگاه 19 اردیبهشت ماه 89 به همراه علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان در زندان اوین به دار آویخته شد، در عمر کوتاه خود بواسطه دغدغه های انسانی و قلم توانمند خود نامه های سرگشاده ای را خطاب به جامعه ایرانی نوشت. نامه هایی که مملو از احساسات انسانی، امید، مقاومت و صلح و برابری است. نامه "قوی باش رفیق"، از جمله آخرین نامه هایی است که توسط فرزاد در اردیبهشت ماه 89 نوشته شد. مضمون این نامه خطاب به معلمان زندانی وقت  است. فایل صدای فرزاد در مقام قرائت کننده این نامه برای نخستین بار منتشر میشود.

در این نامه کمانگر بعنوان یک معلم بر رسالت انسانی معلمان علیرغم تمام محدودیت ها دست می گذارد و از همکاران خود (بصورت نمادین، رسول بداقی و محمد داوری) در آستانه هفته معلم میخواهد قوی باشند و به راهی که در پیش گرفته اند ادامه دهند.

متن کامل این نامه همچون تقریبا تمامی نامه های فرزاد توسط هرانا در زمان حیات وی منتشر شد با اینحال به مناسبت ششمین سال اعدام وی، فایل صدایی که قرائت نسخه پیش نویس این نامه توسط این فعال حقوق بشر فقید است همچون بسیاری از زوایای پرونده و سرگذشت وی منتشر نشده باقی مانده بود.

هرانا به مناسبت ششمین سال اعدام ناعادلانه وی این فایل را از مجموعه آرشیوهای خود با هدف تنویر افکار عمومی و جلب توجه نسبت به وضعیت معلمان دربند بخصوص معلمانی که در زمان انتشار این نامه در اعتصاب غذا به سر می برند همانگونه که روح نامه و دغدغه همیشگی زنده یاد فرزاد کمانگر بود منتشر می کند.

 

لینک به ویدیو در یوتوب : https://youtu.be/YTyZ4NhAYZc

* لازم به توضیح است فایل صدا نسخه پیش نویس نامه است که با متن نهایی منتشر شده در بعضی موارد تفاوت جزئی دارد. این تفاوت توسط خود آقای کمانگر اعمال شده است.

متن کامل نامه :

* “قوی باش رفیق”

یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از ۱۰۰۰۰ تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه ی مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.

.

.
.

هم بندی ، هم درد سلام

شما را به خوبی می شناسم. معلم، آموزگار، همسایه ی ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید.
مرا هم که به یاد دارید

منم ، بندی بند اوین
منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست
منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو

منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن

منم، همان رفیق اعدامیتان
حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند…ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد…ماهی کوچولو خواست ته آب برود .می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید ، ۱۰۰۰۰تایی میشدند،که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت:به دریا خوش آمدی رفیق.
همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای  فرزندان  این آب و  خاک خیره شد و  خاموش ماند ؟

مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این  سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز،  چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.

مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی  پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ . مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟

مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود ، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

نمی توانم تصور کنم در سرزمین” صمد”،” خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس  جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟

می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب،  هموار گشته و سختی  ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد  “برای تو معلم آزاده” ،  تا همه بدانند که معلم ، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام ، که آموزگار نامش را ، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند ، نه مرغان  ماهیخوار.
ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من…که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است.۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر  برش داشته بود…
معلم اعدامی زندان اوین

فرزاد کمانگر – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قوی باش رفیق ؛ مادربزرگ دانش آموزم یاسین در روستای “مارآب” که  هشت سال پیش داستان معلم مدرسه “ماموستا قوتابخانه” را  با نوار کاستی برایم گذاشت گفت: می دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعرو نوار اعدام است،  اما  “قوی باش رفیق ” .  مادر بزرگ این را گفت و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.

یادمان فرزاد کمانگر: http://www.farzadkamangar.org