نامه های فرزاد

فرشته هایی که دوشنبه ها می خندند / نامه ای از فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

تقدیم به نیایش و شکیبا بداقی و همه کودکانی که سفره هفت سین امسال والدینشان در کنارشان نیستند.

هرانا – به لالایی هم سلولم گوش سپرده بودم، برای دخترانش پریا و زهرا می خواند، همراه با لالایی حزین او هق هق گریه هم سلولی دیگر من نیز بلند شد، اشک های مرا نیز ناخودآگاه سرازیر نمودند.دومین بار بود که دستگیر میشد، بار اول به یکسال حبس محکوم شده بود و حالا باید ۱۰ سال دیگر می ماند، همه شوق و اشتیاقش این بود که کودکانش روز دوشنبه به ملاقات او می آمدند.

روز ملاقات بدون اینکه توجهی به آدم های اطرافشان داشته باشند، در برابر چشمان پدرو مادر و در میان میز و صندلی های سالن ملاقات پشتک و وارو میزدند و روی دستهایشان راه میرفتند تا پدر پیشرفت آنها را در ورزش ببیند.

 

پدر سر مست و مغرور از جست و خیز کودکان لبخندی بر لبانش مینشست و مادر نیز با چهره ای معصومانه در حالی که سعی داشت درد تنهایی و انتظارش را انکار نماید. با چشمی خوشحال، شوهر و با چشمی دیگر اشتیاق فرزندانش را عاشقانه مینگریست.

ادامه مطلب...
 

نسل سوخته، نامه اي از فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

طوفان تبر زنگار بسته‌اش را زمين بگذارد

نرگه اي ميخواهد برويد

تفنگ ها لال شوند

کودکي مي خواهد بخوابد


خانم ... عزيز

سلام

گفتي که نامه بابا آب داد را دوست داري و با روحيات تو نزديکي بسياري دارد، راست‌اش را بخواهيد آن نامه را با تمام وجود براي دانش آموزان‌ام و براي کودکي‌هاي خودم نوشتم و در آن آرزوها و روياهاي‌ام را بر روي کاغذ آوردم.

ادامه مطلب...
 

ئاسو رونة ، نامه اي از فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

کوه با نخستين سنگ آغاز ميشود،

انسان با نخستين درد

زندان رجايي شهر، بند 5، مخابرات سالن 14

کنار ديوار مخابرات ايستاده بودم، نگاهم به صورت کساني که دور و برم نشسته بودند گره خورده بود، همه سيگار مي‌کشند و چرت مي‌زنند، خمودگي و خماري از سر و روي‌شان مي‌باريد، گاه‌گاهي با هم فحش‌هايي رد و بدل مي‌کردند، صورتهاي‌شان جاي زخمهاي عميقي با خود داشت و هيچ اثري از اميد در ظاهرشان ديده نمي‌شد. بيشتر آدم‌هاي اين بند به انتظار حکم قصاص هستند يا مبتلايان به سل و ايدز و هپاتيت، همانطور که عده‌اي از اين آدمها به انتظار مرگ فکر مي‌کردند بي‌اختيار خاطراتي از زندگي‌ام به مانند فيلم از مقابل چشمانم شروع به حرکت کردن کرد، صحنه‌هايي که اکثراً با مرگ کات مي‌خورد، نقطه مشترک اين زندانيان و آنهايي که من مرگشان را ديده بودم؛ "هر دو قربانيان نابرابري‌هاي جامعه بودند"،

ادامه مطلب...
 

از تو نوشتن قدغن

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

از تو نوشتن قدغن
آن زمان که براي اولين بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازيهاي کودکانه امان جدا کردند هنوز به ياد دارم . تو با چشماني گريان بازي را به اجبار ترک کردي و از آن روز من هنوز حسرت يک دل سير نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفره امان بر دلم مانده است.
نازنين؛
دانش آموز حواس پرت کلاس تو ، حالا در هنگامه طرح امنيت اجتماعي به مانند کودکي ها، هوس گرفتن دستهاي تو در انظار عموم و واژه هاي قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است . همبازي کودکي تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح براي جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهي و کتبي و دستبند و دادسرا و چادر سياهها، حال و هواي برابري به سرش زده، گويا نمي داند در قرني که هم جنس هاي تو کهکشانها را تسخير کرده و ماه و زحل و ناهيد را در آغوش گرفته اند . در سرزمين تو نوع پاشنه کفش و سايز پاچه شلوار و رنگ لباسهاي تو را مردان لباس سبز تعيين ميکنند تا مبادا امنيت جامعه به خطر بيفتد.

ادامه مطلب...
 

نامه اي از فرزاد کمانگر : من يک معلم مي مانم و تو يک زندانبان

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

من يک معلم مي مانم و تو يک زندانبان¹

زئوس ، خداي خدايان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و اينگونه بود حکايت من و تو اينجا آغاز شد.

تو ميراث خوار زندانبانان زئوس گشتي تا هر روز نگهبان فرزندي از سلاله آفتاب و روشني گردي و براي من و تو زندان دو معناي جداگانه پيدا کرد، دو نفر در دو سوي ديوار با دري آهني و دريچه اي کوچک ميان آن، توبيرون سلول ، من درون سلول .

حال بهتر است همديگر را بهتر بشناسيم

من معلمم...نه نه...

ادامه مطلب...
 
صفحه 3 از 5