شرمنده‌ايم فرزاد، ما بی‌شرف‌ها شرمنده‌ايم! بهرام اسماعيل‌بيگی

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

شرمنده ايم، شرمنده که ايستاديم و نظاره کرديم رفتنت را. ديديم لنگيدنت را و دم نزديم. نمی دانم اسير لبخندهای مهربانت بوديم يا پای آمدنمان به تو نمی رسيد. نمی دانم دست ما کوتاه بود يا تو خيلی بلند بودی. هرچه بود ايستادگی آموختيم و شرمندگی تجربه کرديم. هرچه بود ديديم ايستاده هم می توان مرد.

شرمنده ايم، شرمنده که می دانستيم خيال آمدنت نيست و هی زندگی می کرديم! هی اينجا و آنجا نشانت می کرديم و خودمان را نشان نمی داديم. 


مسيح آرمانهايمان شدی و سکوتمان طناب دارت شد. شرمنده ايم، شرمنده صورت غمگين زنی که برای نبودنت اميد می کاشت و حالا پای نماندنت صبوری می کند

حالا ديگر نه نگاه های مادرت اميدمان می دهد نه حرف های خليل بهراميان. حالا قامتت را بالای کوه شاهو می بينيم و کودکی ات را در مزارع نخود می خوانيم. حالا کامياران تا کرمانشاه را گريه زمزمه می کنيم.

روی آمدنمان نيست. وگر نه می آمديم و بلندای بالايت شرف قربانی می کرديم. نه اينکه دلش را نداريم، شرمنده ديوارهای کلاست هستيم. سکوت جواب بچه های مدرسه ات نيست و ما زبانمان ته حلق هايمان گره خورده است. آنقدر سرخی شرمندگی داريم که سبزی اميدمان تمسخری باشد در برابر پايداريت.

ما را ببخش فرزاد. دستمان بسته و دلمان خالی ست. بگذار پای نبود دلمان، که اينروزها سياست می کارد و مصلحت درو می کند. بگذار پای کوتاهی دستمان.

ما شاگردان تنبيل درس انسانيت و استقامتيم و تو بالای دار هم معلمی کردی.

فرزاد، لنگی پايمان را تو می کشيدی و ما همچنان بيراهه می رويم. جای درختان را گرفته ايم و هوای تازه را. برای همين هوای آلوده ملولت می کرد.

شرمنده ايم فرزاد، ما بی شرف ها شرمنده ايم!