مرگ نامه فرزاد کمانگر / بهروز جاوید تهرانی

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

شاید بجز مادر و قابله‌ای روستایی کسی دیگر نتواند به یاد آورد فرزاد در چه روزی بدنیا آمد، ولی آنچه ما از او می‌دانیم این است که در یکی از ماههای سال ۱۳۵۴ دیده به جهان گشود. درست است که تاریخ دقیق میلاد وی را کمتر کسی می‌داند ولی تاریخ اعدام فرزاد با کمتر گوش شنوایی نا‌آشناست.

(۱۹اردیبهشت ۱۳۸۹)

روزی که پنج شهید از بهترینهای این مرز و بوم خاک را با پیکر خویش تبرک نمودند. روزی که کبوتران حس پرواز از آشیان دلتنگی را نداشتند و کرکسان در آسمان بیداد می‌کردند. روز سردی در نیمه بهار که خاک زندان اوین شایسته نفرین شد.

امروز سالگرد فرزاد و یارانش می‌باشد و من یک روز و یک شب است که فکر می‌کنم: اگر فرزاد امروز نزد ما بود و می‌خواست برای ملت کرد چند خطی بنویسد چه می‌گفت؟

درد فرزاد از ابتدا درد کودکان کرد بود و آموزش آن‌ها. درد فرزاد درد ریشه کن کردن فقر فرهنگی و بیسوادی در کردستان بود. درد فرزاد درد جور و ستمی بود که صد‌ها سال است بر پیکر مردم کردستان فرود می‌آید و راه فراری از آن وجود ندارد مگر در اتحاد ملت کرد. اگر فرزاد بود امروز به مسئله لقمان و زانیار مرادی فارق از گرایشات سیاسی نظر می‌کرد. اگر فرزاد امروز در سالگرد خود می‌خواست چند خطی بنویسد؛ نمی‌دانم چه می‌گفت.

ولی هرچه بود ایمان دارم حرف او راه گشایی می‌کرد از گره کوری که به پیشروی تمام اقوام ایرانی در راه مبارزه و آزادی وارد شده.

چرا که اگر این چنین نبود رژیم حاضر نمی‌شد دست خود را به خون معلمی روستایی آلوده‌تر از آنچه پیش‌تر بود سازد. اعدام فرزاد و یارانش مرا یاد اعدامهای دهه ۶۰ انداخت و زمانی که خبر آن را در زندان به من دادند بخاطر تمام کم کاری‌ها و ناتوانی‌ها و نکرده‌ها و بد کرده‌ها از خود شرمگین شدم. آن روز بود که گناه ریختن خون فرزاد بر شانه‌هایم چنان سنگینی کرد که فهمیدم مسئولیتم بیش از پیش سنگین و تکلیفم دوچندان گشته. تکلیف این بود، که نگذاریم بر سر کودکانی که فرزاد معلمیشان را می‌کرد‌‌ همان بلایی بیاید که بر سر استاد آمد.

بهروز جاوید تهرانی
۲۱/۴/۱۳۹۱